وخدایی که در این نزدیکی است وخدایی که در این نزدیکی است ادامه مطلب ساعت توسط نظرات () تگ ها: عناوین مطالب وبلاگ وخدایی که در این نزدیکی است » :: من: پروفایل صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو مطالب () .:. By persianblog.ir RSS FEED وخدایی که در این نزدیکی است

 

دیدن لبخند آنهایی که رنج می کشند

از دیدن اشک آنها دردناک تر است... 

  
نویسنده : مونامقدمی ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۱
تگ ها :


...

بیچاره خواب هایم را می گویم

پریشان تر از آنند که به درد دیدن بخورند

 درهمه شان چشم های توست

که مرا نگاه نمی کنند

می ترسم از چشمانت

وقتی خالی از من اند

راستی در خواب هایت تو هم به من فکر می کنی 

 آنقدر که من به تو...                       

  
نویسنده : مونامقدمی ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۸
تگ ها :


تو

تو که می خندی

عشق از سر و روی زمین

می بارد...

  
نویسنده : مونامقدمی ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٤
تگ ها :


چند دقیقه دیگر

چند دقیقه دیگر وقت داری

تا به من نگاه کنی

به من به چشمانم

و به قلبی که برای تو می تپد

این شب و این باران

و تو

چند دقیقه دیگر وقت داری تا به من نگاه کنی

پیش از آنکه کاملا تمام شوم

  
نویسنده : مونامقدمی ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱
تگ ها :


گل یخ

پشت گرمی به چه بودت که شکفتی گل یخ

وندرآن عرصه که سرما کمر سرو شکست

نازکانه تن خود راننهفتی گل یخ

سرکشی های تبارت را ای ریشه به خاک

توچه زیبا به زمستان ها گفتی گل یخ

تا سر از سنگ برآوردی دلتنگ به شاخ

از کلاغان سیه بال چه دیدی و شنفتی گل یخ

آمدی عطر وفا آوردی

همه افسانه بی برگ و بری ها را رفتی گل یخ

چه شنفتی تو در این غم زده باغ

که چو گل هاهمه خفتند توبیدار نخفتی گل یخ

راستی را که چه جان بخش به سرمای سیاه

شعله گون در نگه دوست شکفتی گل یخ

 

 

  
نویسنده : مونامقدمی ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۱
تگ ها :


اولین درس دوران کودکی من

برای دانستن باید بهایش را پرداخت این اولین درس دوران کودکی ام بود به این ترتیب که خواندن ساعت را روی صفحه  ساعت های دیواری یاد گرفتم.سه ساله بودم یا سه سال و نیمه یک ماه تمام مادرم هرروز دوساعت پشت سر هم ناپدید می شد.هرگز ندانستم کجا می رفت پدرم در این باره هرگز جوابی به من نداد.در آن روزها قیافه عجیبی داشت می ترسیدم از هیچ چیز سردر نمی آوردم و اگر مادرم بر نمی گشت پدرم ساعت دیواری را نشانم می داد و می گفت:نگاه کن وقتی عقربه کوچک اینجا برسد و عقربه بزرگ اینجا فلان ساعت خواهد بود و مامان خندان مثل همیشه بر می گردد.به این ترتیب بود که خواندن ساعت را یاد گرفتم و به همین ترتیب بود که بقیه چیزها را آموختم.با کمبود و با حضور درد در وجودم.درد را دوست ندارم هرگز هم آن را دوست نخواهم داشت ولی باید اذعان کنم که آموزگار خوبی است.

بوین کریستین

  
نویسنده : مونامقدمی ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٢
تگ ها :


طبیعت

چون مادر مشتاقی که در روز

دست کودک خود را می گیرد و او را به بستر می برد

و کودک نیمی به رضا و نیمی به نارضا به همراه او می رود

و بازیچه های شکسته خود را بر زمین می نهد

در حالی که از شکاف در هنوز بر آن ها چشم دوخته

نه یکسره مطمئن و نه یکسره آسوده خاطر

از گفته مادر  که به او وعده بازیچه های دیگر می دهد

که چه بسا ممکن است زیباتر باشند

شاید او را خوشتر نیایند

 

بدین گونه است رفتار طبیعت با ما

بازیچه های ما را یک یک از ما می رباید و دست ما را می گیرد

و چنان به نرمی ما را به آرامگاه خود می برد

 

که به دشواری می توان دانست که مایل به رفتن هستیم یا نه

زیرا چنان خواب آلوده ایم که نمی فهمیم

که ناشناخته ها از شناخته ها تا چه پایه برترند

                     کتاب گزیده اشعار هنری لانگ فو           

 

  
نویسنده : مونامقدمی ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩
تگ ها :


گریستن

هنگامی که شما شخص عزیزی را که دوست می داشتید از دست می دهید،برایش گریه می کنید.ولی آیا اشک های شما به خاطر کسی ست که مرده است؟آیا تاکنون به خاطر دیگران گریه کرده اید؟آیا هرگز برای پسرتان که در جبهه جنگ کشته شده گریه کرده اید؟واقعا گریه کرده اید؟آیا آن اشک ها به دلیل دلسوزی و ترحم به ((خودتان))و((پسر خودتان))است یا واقعا به خاطر این است که((یک انسان))کشته شده است؟اگر به علت ترحم به خودتان اشک می ریزید،باید گفت که اشک های شما به هیچ عنوان معنایی ندارد،زیرا شما به((خودتان))اهمیت می دهید.اگر گریه شما به دلیل این است که کسی که روی آن مقدار زیادی سرمایه گذاری کرده اید،از بین رفته است،باید اذعان کرد که این عاطفه و مهر و محبت نیست.هنگامی که برادرتان فوت شده است گریه می کنید،برای او گریه کنید،زیرا گریه کردن برای خود کار بسیار ساده ای است.او رفته است،ظاهرا گریه شما حاکی از تاثر شماست،اما قلب شما برای او متاثر نشده است،بلکه به علت ترحم به خویش متاثر شده است و ترحم به خویش،ذهن شما را محدود،کودن و گنگ و منگ می کند.

                          برگرفته ازکتاب:کریشنامورتی،رهایی از دانستگی         

  
نویسنده : مونامقدمی ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦
تگ ها :