وخدایی که در این نزدیکی است وخدایی که در این نزدیکی است ادامه مطلب ساعت توسط نظرات () تگ ها: عناوین مطالب وبلاگ وخدایی که در این نزدیکی است » :: من: پروفایل صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو مطالب () .:. By persianblog.ir RSS FEED وخدایی که در این نزدیکی است

روزنه ای به رنگ

در شب تردید من،برگ نگاه!

می روی با موج خاموشی کجا؟

ریشه ام از هوشیاری خورده آب:

من کجا،خاک فراموشی کجا

دور بود از سبزه زار رنگ ها

زورق بستر فراز موج خواب

پرتوی آیینه را لبریز کرد

طرح من آلوده شد با آفتاب

اندهی خم شد فراز شط نور:

چشم من در آب می بیند مرا

سایه ترسی به ره لغزید و رفت

جویباری خواب می بیند مرا

در نسیم لغزشی رفتم به راه

راه،نقش پای من از یاد برد

سرگذشت من به لب ها ره نیافت:

ریگ باد آورده ای را باد برد.

  
نویسنده : مونا ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۸
تگ ها :


ای جنگل

ای جنگل بزرگ من!این برگهای زرد من

بازیچه های بال و پر بادهای سرد

فردا شوند یکسره در برف ناپدید

زیبایی گشاده رخ رازهای تو

خوشرنگی نهفته آوازهای تو

خسبند زیر چادر یخ بسته سفید

در شاخه های لخت زنگوله های تیز

گردند بر سر کفن برف اشک ریز

افتند گاه گاه،چو تیر از کمان مرگ

آهو بسان کودک بی مادر و پدر

تنها،گرسنه و گمراه و دربدر

در برف سم و پوزه گذارد برای برگ

این ابرها که روی تو هستند در گذار

مانند کوه و دره و دریای بالدار

فردا شوند یکسره چون کیسه سیاه

ریزند همچو مستان در برد و باختگاه

در دستهای لاغر تو سیمهای ناب

یک روز برفهای تو گردند زیرو رو

یخها شوند آبله رخسار و زشت رو

از میخ های چکمه مرد تفنگدار

آهوی بی گناه شود زخمدار و لنگ

با خون خود نویسد در برف سیمرنگ:

((بدرود،جنگل من!خوش باش در بهار!))

                                 ((شعر از گلچین گیلانی))

  
نویسنده : مونا ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
تگ ها :


گل کاشی

باران نور

که از شبکه ی دهلیز بی پایان فرو می ریخت

روی دیوار کاشی گلی را می شست.

مار سیاه ساقه ی این گل

در رقص نرم و لطیفی زنده بود

گفتی جوهر سوزان رقص

در گلوی این مار سیاه چکیده بود.

گل کاشی زنده بود

در دنیایی رازدار

دنیایی به ته نرسیدنی آبی

هنگام کودکی

در انحنای سقف ایوان ها

درون شیشه های رنگی پنجره ها

میان لک های دیوارها

هر جا که چشمانم بیخودانه در پی چیزی ناشناس بود

شبیه این گل کاشی را دیدم

و هر بار رفتم بچینم

رویایم پرپر شد

نگاهم به تارو پودسیاه ساقه ی گل چسبید

و گرمی رگ هایش را حس کرد

همه زندگی ام در گلوی گل کاشی چکیده بود

گل کاشی زندگی دیگر داشت

آیا این گل

که در خاک همه رویاهایم روییده بود

کودک دیرین را می شناخت

و یا تنها من بودم که در او چکیده بودم

گم شده بودم؟

نگاهم به تار و پود شکننده ی ساقه

چسبیده بود

تنها به ساقه اش می شد بیاویزد

چگونه می شد چید

گلی را که خیالی می پژمراند؟

دست سایه ام بالا خزید

قلب آبی کاشی ها تپید

باران نور ایستاد:

رویایم پرپر شد.

  
نویسنده : مونا ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۸
تگ ها :