وخدایی که در این نزدیکی است وخدایی که در این نزدیکی است ادامه مطلب ساعت توسط نظرات () تگ ها: عناوین مطالب وبلاگ وخدایی که در این نزدیکی است » :: من: پروفایل صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو مطالب () .:. By persianblog.ir RSS FEED وخدایی که در این نزدیکی است

خدایا فقط تو

هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد

تو او را خراب کردی

خدایا،به هر که و به هر چه دل بستم

تو دلم را شکستی

عشق هر کسی را که به دل گرفتم

تو قرار از من گرفتی

هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم

در سایه ی امیدی،و به خاطر آرزویی

برای دلم امنیتی به وجود آورم

تو یکباره همه را بر هم زدی

ودر طوفانهای وحشتزای حوادث رهایم کردی

تا هیچ آرزویی در دل نپرورم

هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم

تو اینچنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم

وبه جز تو آرزویی نداشته باشم

وجز تو به کسی یا چیزی امید نبندم

وجز در سایه ی توکل به تو آرامش و امنیت احساس نکنم...

خدایا تو را برای همه ی این نعمت ها شکر می کنم.

                                 ((شهید چمران))

 

  
نویسنده : مونا ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۸
تگ ها :


داستان دو دلداده

سالها پیش

در سرزمینی نه چندان دور

دو دلداده بودند

دو عاشق،چنان محو نگاه هم می شدند که در تلاطم زمان و مکان غرق می شدند

تا که روزی

بینشان جدایی افتاد

یکی بار سفر بست

ودر راه گم شد...

افسانه ها می گویند

روزها

ماه می شدندو

سالها،می گذشت

و دو دلداده از فراق می سوختند

اشک ها رودی شدندو

عشق ها

ملتهب از هجران

عاشق قول داد

از چاههای عمیقو

دره های پر شیبو

کوههای عظیم و

اژدهای آتشین

بگذرد

تا بار دیگر لبخند معشوق را ببیند

قصه تمام شد.

این دو دلداده شیرین و فرهاد نبودند

مجنون نه

لیلی نه

این داستان عاشقی ما و خدا بود.

  
نویسنده : مونا ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٤
تگ ها :


تقسیم عادلانه

من همسن و سال پسر تو هستم

تو همسن وسال پدر من هستی

پسر تو درس می خواند و کار نمی کند

من کار می کنم و درس نمی خوانم

پدر من نه کار دارد نه خانه

تو هم کار داری هم کار خانه

*

من در کار خانه ی تو کار می کنم

و در اینجا همه چیز عادلانه تقسیم شده است:

سود آن برای تو،دود آن برای من

من کار می کنم،تو احتکار می کنی

من بار می کنم،تو انبار می کنی

من رنج می برم،تو گنج می بری

*

من در کار خانه ی تو کار می کنم

و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست:

وقتی که من کار می کنم،تو خسته می شوی

وقتی که من خسته می شوم،تو برای استراحت به شمال می روی

وقتی که من بیمار می شوم،تو برای معالجه به خارج می روی

*

من در کارخانه ی تو کار می کنم

و در اینجا همه کارها به نوبت است:

یک روز من کار می کنم،تو کار نمی کنی

روز دیگر تو کار نمی کنی،من کار می کنم

*

من در کارخانه ی تو کار می کنم

کار خانه ی تو بزرگ است

اما کارخانه ی تو هر قدر هم بزرگ باشد

از کارخانه ی خدا بزرگتر نیست

کارخانه ی خدا از کارخانه ی تو و از همه ی کارخانه ها بزرگتر است

ودر کارخانه ی خدا همه ی کارها به نوبت است

در کارخانه ی خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود

در کارخانه ی خدا همه کار می کنند

در کارخانه ی خدا حتی خدا هم کار می کند.

 

 

قیصر امین پور

  
نویسنده : مونا ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٩
تگ ها :


عشق یک مادر

سوزنی از پیوند

و نخی از پیمان

بدهیدم که بدوزم همه ی فاصله ها را با شوق

تا دگر فاصله ای یافت نگردد به جهان.

             ررررررررررر

مادر من فقط یک چشم داشت.من از اون متنفر بودم...اون همیشه مایه ی خجالت من بود.اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.یه روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره.خیلی خجالت کشیدم.آخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه؟به روی خودم نیاوردم فقط با تنفر بهش نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم.روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو...مامان تو فقط یک چشم داره.دلم می خواست یه جوری خودم رو گم و گور کنم.کاش زمین دهن وا می کردو منو...کاش مادرم یه جوری گم و گور می شد.روز بعد بهش گفتم اگه واقعا می خوای منو خوشحال کنی چرا نمیمیری؟اون هیچ جوابی نداد...حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زده بودم فکر نکردم چون خیلی ناراحت بودم.احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.دلم می خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم.سخت درس خوندم و موفق شدم برای تحصیل به سنگاپور برم.اونجا ازدواج کردم،واسه خودم خونه خریدم،زن و بچه و زندگی...از زندگی و بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم.تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من.اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو.وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون می خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودشو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر.سرش داد زدم:چطور جرات کردی بیای به خونه ی من و بچه ها رو بترسونی؟گم شو از اینجا!همین حالا.اون به آرامی جواب داد:خیلی معذرت می خوام و بعد فورا رفت.

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه ی من در سنگاپور برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه.ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم.بعد از مراسم رفتم به اون کلبه ی قدیمی خودمان؛البته فقط از روی کنجکاوی.همسایه ها گفتن که اون مرده.ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم.اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن.توی نامه نوشته بود:ای عزیزترین پسر من،من همیشه به فکر تو بوده ام،منو ببخش که به خونه ات در سنگاپور اومدم و بچه هاتو ترسوندم.خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا.ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم.وقتی داشتی بزرگ می شدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم متاسفم.آخه میدونی...وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی.به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری با یک چشم بزرگ می شی.بنابراین چشم خودم رو دادم به تو.برای من افتخار بود که پسرم می تونست با اون چشم به جای من دنیایجدید رو به طور کامل ببینه.

                 با همه ی عشق و علاقه ی من به تو. 

  
نویسنده : مونا ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٢
تگ ها :


گپ و گفتی با شیطان

در زمان های کهن پیش از خلقت انسانها،میان طوایفی از جن و نسناس(طایفه ای به جای انسانهای فعلی)جنگ و خونریزی بالا گرفت و خداوند فرشتگان را فرمود که به زمین هبوط کنند،آنها هر دو طایفه از جمله فرزندان مرا به هلاکت رساندند و من از آنجا که خداپرست بودم از این معرکه جان سالم به در بردم.آنگاه فرشتگان مرا به آسمان بردند و من در کنار ایشان ،خدای را به جد می پرستیدم تا اینکه...

اشاره:

روزی که شیطان تماس گرفت و بی مقدمه گفت:"حاضرم رویای تو را به واقعیت تبدیل کنم"،

به ناگاه شوکه شدم!باورم نمی شد!تنم خیس عرق شده بود!وحشت و ترس سراپای وجودم را فرا گرفته بود!به هر زحمتی که بود خودم را جمع و جور کردم و بالاخره قراری برای مصاحبه گذاشتم.

روز مصاحبه:جناب شیطان با دو ساعت تاخیر حاضر شد.وقتی هم که رسید عذرخواهی کرد و گفت:ماموریت خطیری پیش اومد که از دوستان ساخته نبود و می بایست خودم انجام میدادم.

پیش از انجام مصاحبه گفتم:با چه تضمینی باور کنم که در جریان مصاحبه بر مبنای صداقت در گفتار سخن خواهی گفت؟

خندید و گفت:دلیلی ندارد دروغ بگویم.چون من به حربه ای مجهزم که اگر پرده از تمام اسرار من برداشته شود باز هم می توانم به خواسته های خود دست یابم.

گفتم:چه حربه ای؟

جواب داد:غفلت؛انسانها را به خواب نوشین غفلت می برم و آن وقت نقشه هایم را عملی می کنم.

متن مصاحبه:

عبدالله:خودتان را معرفی کنید.

شیطان:فردی هستم از طایفه ی جن.مسمی به اسم خاص"ابلیس"و مشهور به اسم عام "شیطان"؛البته اسامی و اوصاف دیگری هم دارم که چندان معروف نیستند نظیر وسواس،خناس،عزازیل،عفریت،شیصبان،حارث،مارد،غوی،رجیم،ابومره،ابولبین،مذموم،مریدو...

عبدالله:پیشه وشغل شما چیست؟

شیطان:مشاغل فراوانی دارم؛گاهی مسافرکشم؛سر دوراهی حق و باطل می ایستم و مسافران را در جاده ی گمراهی در بست به سفر جهنم می برم.گاهی کشاورزم و بذر کینه و نفاق را در زمین دلها می افشانم.گاهی نقاشم؛رنگ بطلان به چهره ی حقیقت می زنم و جامه ی کژی بر قامت راستی می پوشانم.گاهی هم خلبانم؛با بالهای وسوسه والقاءآنقدر برفراز قلب آدمی چرخ می زنم تا باند مناسب برای فرود بیابم.

عبدالله:دشمنی دیرینه ات با آدمی زاد از کجا سرچشمه می گیرد؟

شیطان:ماجرا از آن روزی شروع شد که صحنه آرای خلقت،دست به کار آفرینش آدم شد.ملائک نه از روی اعتراض که از روی کنجکاوی گفتند:این موجود خاکی که می آفرینی بر روی زمین فسادها خواهد انگیخت و خونهای بسیار خواهد ریخت.اگر قصد تو طاعت بردن است که ما در فرمانبری مطاعیم و اگر مقصود تو تسبیح و تقدیس است که ما پیوسته در این کاریم.با ما بگو حکمت این کار در چیست؟او در جواب فرمود:در این کار رازهایی است سر به مهر؛من آنچه را که در خشت خام می بینم شما در آیینه ی خام هم نخواهید دید.

اینچنین بود که خالق به واسطه ی این مخلوق نوپای دو پا به خود بالید و بر ما فخر فروخت؛آنگاه فرمانمان داد که:در مقابل این مخلوق خاکی به خاک سجده فرو افتید!تمامی فرشتگان بی درنگ بر آدم سجده بردند.

این فرمان اما برمن بسیار گران آمد؛چه آنکه من سوابقی درخشان داشتم،تنها6000سال (با حساب شما البته صدونه میلیارد و پانصدمیلیون سال دنیا)خالصانه خدای را در آسمانها دوشادوش فرشتگان پرستیده بودم،آنقدر مستغرق در عبادت بودم که فرشتگان گمان می کردند که من نیز چون آنها فرشته ام،من نتوانستم بار این خفت را به دوش کشم.هر چه باشدآفرینش من از آتش بود و خلقت او از خاک،برتری من بر او چون آفتاب روز روشن بود.من کجا می توانستم بر انسانی خاکزاد سجده برم.آری،آن روز گستاخانه در برابر خالق ایستادم و متکبرانه از این فرمان سرباز زدم.این شد که از درگاه ربوبی اش رانده شدم.از آن زمان به بعد کینه ی آدم را سخت به دل گرفتم و هر روز آتش این کینه در دلم شعله ورتر می شود.

عبدالله:این عبادتهای خالصانه که گفتی چگونه تو را از این تکبر ورزی باز نداشت؟

شیطان:من به زعم خود از روی خلوص خدای را می پرستیدم حال اینکه از ابتدا شائبه ی شرک و نفاق در خداپرستی ام راه داشت و این امتحان،شرک و نفاقم را آفتابی کرد.

عبدالله:با چه شیوه و شگردی انسانها را به دام می افکنی؟

شیطان:با روش منحصر به فرد"گام به گام".من به طور معمول کارم را در چند مرحله انجام می دهم؛نخست از طریق وسوسه های تحریک آمیز خود،افکاری پلید را برقلب انسان القا می کنم،آنگاه آن اندیشه ی زشت را نیک جلوه می دهم،سپس در مرحله ی عمل با تزیینات گوناگون،اشتیاق فرد را برای ارتکاب گناه بر می انگیزم.این را هم اضافه می کنک که در مقام روش اساسا با حصر گرایی مخالفم؛بر این باورم که همیشه نمی توان با روشی واحد به صید شکار رفت.وسوسه،تزیین و حتی تسویل،شاید برای اغلب انسانها سودمند افتد،اما حریم دفاعی برخی انسانها گاهی نفوذناپذیر است؛اینجاست که ناگزیرم به حربه های دیگری چون وحی،نسیان و ایجاد فراموشی متوسل شوم.البته هنرمندیهای دیگری هم دارم،مثلادر

قالب اجسام،تمثل و تجسم می یابم و از این رهگذر،ابنای آدم را به سراشیبی سقوط در پرتگاه تباهی و عصیان،سوق که چه عرض کنم،هل می دهم.

عبدالله:بزرگترین آرزوی شیطان چیست؟

شیطان:گفتن ندارد اما اغوای تمتمی آدمیان در همه ی ادوار و اعصار تنها آرزوییست که در سر می پرورانم.

عبدالله:کدام عمل انسانها بیش از همه تو را خشمگین می کند؟

شیطان:هر چند خوش ندارم از ابرازش اما برخی از انسانها بر حسب عادت،با سجده های طولانی مدام مرا آزار می دهند و بینی مرا به خاک مذلت می مالند.

عبدالله:کدام عملشان تو را بیشتر خوشحال می کند؟

شیطان:برای من بسی مسرت بخش است اینکه آدمی پشت سر هم گناه کند و توبه را مدام به تاخیر بیندازد.

عبدالله:عجیبترین عمل انسانها کدام است؟

شیطان:بر سر سفره ی گناه می نشینند و از هر گناهی لقمه ای بر می گزینند،آنگاه معترضانه بر من خشم می آورند که سفره ی گناه را تو گستردی.

من فقط شما را به سوی گناه خواندم؛شما اما به سوی گناه دویدید،اگر طعم گناه در ذائقه ی شما شیرین افتاد دیگر چرا مرا مقصر و مسوول این تباهی و گمراهی می انگارید؟

عبدالله:شاید انسانها پر بیراهه نمی روند که تو را مقصر می دانند؟

شیطان:چنین نیست.رسالت اغواگری را خداوند بر دوش من نهاده است؛پست،تبهکاری و اضلال از ناحیه ی خداوند به من اعطا شده است.او خود فرموده که هر که را از فرزندان ادم می توانم بلغزانم؛با سواره نظام و پیاده نظام بر آنها بتازم؛در ثروت و فرزند شریکشان گردم و البته من جز فریب و دروغ نویدشان نخواهم داد.

عبدالله:چه اموری زمینه های نفوذ تو را از پبش فراهم می کند؟

شیطان:زمینه های نفوذ من البته بیشمارند اما نقطه ضعفها،حساسیت ها،حقارتها،حسادتها،رقابتها،محرومیتها،عقده ها، شهوت طلبی ها ،شهوترانی ها،افزون خواهی ها،و...مناسبترین زمینه هایی(بخوانید زمین هایی)هستند که درخت دشمنی و بستر نفوذ مرا بارور میکنند.

عبدالله:اگر اجازه بفرمایید سوال را قدری خصوصی تر کنیم.آیا شما ازدواج هم کرده اید؟

شیطان:آری،من در اوان جوانی با دختری به نام "لهبا"فرزند"روحا"از طائفه ی جن ازدواج کردم.

عبدالله:این ازدواج ثمره ای هم داشت؟

شیطان:البته که داشت.حاصل این ازدواج فرزندان بیشماری بودند که در وجود آمدند.

عبدالله:سرنوشت آنها چه شد؟

شیطان:در زمانهای کهن پیش از خلقت انسانها،میان طوایفی از جن و نسناس  جنگ و خونریزی بالا گرفت و خداوند فرشتگان را فرمود که به زمین هبوط کنند،آنها هر دو طائفه از جمله فرزندان مرا به هلاکت رساندند و من از آنجا که خداپرست بودم از این معرکه جان سالم به در بردم.آنگاه فرشتگان مرا به آسمان بردند و من در کنار ایشان،خدای را به جد می پرستیدم تا اینکه سخن از خلقت و خلافت آدم به میان آمد و در پی نافرمانی ام از آن جمع رانده شدم.

عبدالله:آیا در میان طائفه ی خود هواخواه و طرفدار داری؟

شیطان:نه تنها در میان قبیله ی خود که در میان انسانها نیز.

عبدالله:متوجه منظور شما نشدم یعنی می فرمایید انسانها هم به سوی تو دست دوستی دراز می کنند؟

شیطان:تعجب کردید؟آری!عده ای هستند که مرا ارباب و سرپرست خود می انگارند،کارگزاران و خدمتگزارانی وفادار که اهداف شوم و توطئه های پلید مرا به خوبی جامه ی عمل می پوشانند.

عبدالله:قلمرو فعالیت های شما تا چه اندازه می تواند باشد؟

شیطان:امور تکوینی از قلمرو نفوذ و سلطه ی من بیرون است؛تنها در حوزه ی امود تشریعی مجال جولان دارم،یعنی اعمالی که بشر از روی اختیار و تکلیف ملزم به انجام آنهاست؛چه می گویمغباید اعتراف کنم که در حوزه ی تشریع نیز دست من بسته است چراکه فعالیتم منحصر به اندیشه و روان آدمی است؛آن هم در حدود دعوت و اجابت؛همین و بس.

عبدالله:حرف آخر؟

شیطان:سوگند یاد می کنم که تا انتقامم را باز نستانم شما آدمیان را لحظه ای آسوده نخواهم گذاشت.پیوسته بر سر راهتان در کمین می نشینم و راهزن راهتان می شوم.اکنون ببینید چگونه راه نجات رابر شما خواهم بست؟

 

  
نویسنده : مونا ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٥
تگ ها :