وخدایی که در این نزدیکی است وخدایی که در این نزدیکی است ادامه مطلب ساعت توسط نظرات () تگ ها: عناوین مطالب وبلاگ وخدایی که در این نزدیکی است » :: من: پروفایل صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو مطالب () .:. By persianblog.ir RSS FEED وخدایی که در این نزدیکی است

مرثیه

یک قطره آب

از رویایت

می چکد

واین همه آتش

که مرا می سوزاند

دریارا

هم که بیاوری

باز

تشنه می مانم

وبرای قطره ای آب

همه ی آتش ها را

می سوزم

                                          شاعر:حسین رمضانی          

  
نویسنده : مونا ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳٠
تگ ها :


جهان هرگز نمی بخشد زیرا هرگز سرزنش نمی کند.

زندگی عبارت از یک سلسله رویدادهای ساخته و پر داخته ی خود ماست که ما خود آنها را آفریده و به آن چسبیده ایم.کائنات هم مشتمل بر یک سلسله رویدادهایی است که مستقل از عقیده و سلیقهی ما رخ می دهند.همه ی آنها همانی هستند که هستند،کامل و بدون عیب و نقص.ستارگان همه در جایگاه مقرر خود قرار دارند.هر ذره ی برف درست در همان نقطه ای که باید فرود آید فرود می اید.درجه حرارت در روز همانی است که باید باشد.

طوفان،سیل،خشکسالی،محل رودها و کوهها و مدار سیارات همه درست و منظم هستند.در اینجا عفو و بخششی وجود ندارد،زیرا قضاوت و متهم و گناهکاری در بین نیست.

اگر بدانیم که این ما هستیم که الزامات در زندگی خویش را می آفرینیم خواهیم دانست که کینه و نفرت و خشمی که نسبت به دیگران داریم ساخته و پرداخته ی خود ماست و از نفس ما می جوشد.حتی افرادی که در زندگی ما هستند آفریده ی ما هستند تا بتوانیم کسی را داشته باشیم تا مشکلات خود را به گردن آنها بیندازیم و آنها را سرزنش کنیم.

  
نویسنده : مونا ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٦
تگ ها :


آسمان خالی

پرهای ریخته

برای تو

پرواز شکسته برای من

پرنده نمی دانست روزی

بالشت می شود

وآسمان آبی

حالا گریه های تو پرنده را خیس می کند

ونگاه من آسمان خالی را

بیا

بیا برای تمام پرنده هایی که رفته اند

ومی خواهند بروند

دست تکان بدهیم

به خاک رفته ها

به رویا رفته ها

چه فرقی می کند

وقتی که نیستند

وقتی که نبودند

تا ببینند

دیگر ما برای چه نمی خندیم.

  
نویسنده : مونا ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٦
تگ ها :


در عالم رویا چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد.

در عالم رویا ما هرگز نمی میریم،چیزی به انتها نمی رسد و پایان نمی یابد زیرا پایان پذیری و مرگ تنها در مورد جسم خاکی ما مصداق می یابد.در عالم رویا ما هیچ گاه نمی میریم و مردن به معنی عدم استمرار در هستی وجود ندارد.همین امر در مورد ضمیر بیدار هم درست است و افکار و ذهن ما هرگز نمی میرد و اگر این را درک و فهم کنیم هرگز از مرگ نمی ترسیم.ما هرگز نمی توانیم افکار خود را بکشیم و این امری است که هر شب که به خواب می رویم به طور مکرر ثابت می شود.مادربزرگ شما که سالها قبل فوت شده ممکن است در عالم رویا در کنار شما باشد،می تواند به سن 53سالگی به خواب شما بیاید و یا در83سالگی و تابع هیچ یک از قوانین عالم ماده و جسم نباشد.هنگامی که به خواب می رویم مجبور نیستیم برای هر رویا نقطه ی آغازی داشته باشیم و یا سلسله مراحل خاصی را رعایت کنیم،تنها در خواب و در میان رویای خود هستیم،بسیار بی پیرایه در آنجا هستیم و مجبور نیستیم از آغازی شروع کنیم و به پایانی برسیم.

ما می توانیم در ضمیر بیداری هم به همین نحو رفتار کنیم و به آغاز و پایانی قائل نباشیم و در عوض به جاودانی و ابدیت بیاندیشیم.معنی آغاز و پایان یک مفهوم بی معنی و مزخرف است.اگر سعی در تصور نقطه ی آغاز و پایانی برای کائنات نمایید خواهید دید که چه کار ابلهانه ای است.سپس سعی در یافتن نقطه ی آغاز و پایانی برای یک تفکر کنید و خواهید دید که تفکر با قوانینی از این رده مطابقت ندارد.کائنات و هر چه در آن است از جمله انسان عبارت از تفکر است و یک رویا بین بیدار،خود را غرق در این وسوسه نمی کند که بداند از کجا شروع و به کجا ختم می شود و در عوض سعی در فهم آن می کند.روحهای متعالی کمال یافته و روشن بین که در طول تاریخ ظهور کرده اند می دانسته اند که انسان مردنی نیست و هرگز نخواهد مرد و مرگ تنها یک حالت تحول جسم است و در ابعاد آسمانی تفکر،پدیده هایی به نام آغاز و پایان وجود ندارد.

                                  ((دکتر وین دایر)) 

  
نویسنده : مونا ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٢
تگ ها :


در جهان چیزی به نام زمان وجود ندارد.

انیشتن زندگی خود را صرف ارائه ی این پیام نمود که :ما در جهانی زندگی می کنیم که هم اکنون تمام شده و کمال یافته است و چیزی به نام آینده وجود ندارد.یعنی زمان بدون معنی و مفهوم است و لذا زمان آینده هم معنی نمی یابد.زمان تنها یک ابتکار بشر است که برای آسودگی در رتق و فتق امور زندگی ابداع شده،لذا از نظر کلیت کائنات هشت ساعت و هشتاد سال یکسان است و تنها راهی که می توانیم بدانیم خواب می بینیم این است که بیدار شویم.

در عالم خواب ممکن است یک طفل شیرخواره و یا یک کودک تازه به راه افتاده و یا یک فرد بالغ باشید،می توانید ازدواج کنید و دارای فرزند شوید،در پی شغل و حرفه ای باشید و یا ورشکست شوید،صاحب نوه گردیده،پیر شوید و به انجمن بازنشستگان بپیوندید و همه ی اینها در عرض یک دقیقه صورت پذیرد.در عالم خواب همه ی این وقایع بسیار واقعی هستند و می توانیم همه ی آنها را در یک دوره ی کوتاهی که آن را زمان می نامیم فشرده کنیم.همین کار را در حال بیداری نیز می توانیم انجام دهیم و در ضمیر بیداری می توان استدلال کرد که زمان یک وهم و خیال بیش نیست و تفسیر جدیدی از خویشتن کنیم که فارغ از ماده(جسم خاکی)

و زمان باشد.                  ((دکتر وین دایر))

فردوسی در شاهنامه به بی زمانی کائنات اشاره کرده:

نه گشت زمانه بفرسایدش

نه این رنج و تیمار بگزایدش

نه از جنبش آرام گیرد همی

نه چون ما تباهی پذیرد همی

                                     

  
نویسنده : مونا ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٩
تگ ها :


عالم عرفان

مرزهای گسترده تر هستی ما به فراسوی عالم مرئی گسترش می یابد.ابعاد بزرگتری از زندگی وجود دارند که بسیار عظیمتر از جهان مرئی هستند.می توانید آن را به هر نامی که می خواهید بنامید،عالم عرفان،تصوف،ماوراالطبیعه یا هر چیز دیگر.هر چه هست ما در این جهان مرئی به آن تعلق داریم و اگر به آن مربوط و متصل شویم شخصیت ما را متحول و افق دید ما را بازتر می کند و از ما انسانی نوین می سازد.

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

  
نویسنده : مونا ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۸
تگ ها :


احتیاط در واژه ها

چند بار به کسی گفته ایم:مدتی است که با فلانی جر و بحث نکرده ام.یاهرگز سرما نخورده ام.و ناگهان روز بعد سرما می خوریم یا با فلانی مشاجره می کنیم؟

پس نتیجه می گیریم:صحبت درباره ی وقایع دلپذیری که برای ما رخ داده،بد اقبالی می آورد.

چنین نیست.در حقیقت،روح جهان همواره در هر مشکلی به ما نشان می دهد که چه مدتی بدون یکنواختی مشخصی مانده ایم.می خواهد به ما بگوید که زندگی چگونه تا آن لحظه سخاوت مند بوده است و اگر با شجاعت از موانع عبور کنیم،همین گونه باقی خواهد ماند.واژه های مثبت را در فضا نگاه داریم.آن ها به رشد ما در هر مشکلی کمک می کنند.

                           (پائولو کوئلیو)

  
نویسنده : مونا ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٦
تگ ها :


صدای تو مرا!

بعد از این خواهش ناب است صدای تو مرا

غزل آبی آب است صدای تو مرا

از کدامین نفس سوخته باید پرسید

عشق داند که جواب است صدای تو مرا

آب از شادی شاداب تو لبریز شده است

رقص رعنای حباب است صدای تو مرا

باز در جان جوانم نفس ات گرمتر است

شعله ی شوق شباب است صدای تو مرا

دست در دست تپش دارم وموج عطشم

دل فریبی سراب است صدای تو مرا

در چنین شب که تن نور فرو می میرد

روح رنگین شهاب است صدای تو مرا

شب که می آید و خاموشترم می خواهد

لذت یک مژه خواب است صدای تو مرا

چشم می خواره ی تو مست ترم می دارد

کوزه در کوزه شراب است صدای تو مرا

                                 

  
نویسنده : مونا ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٥
تگ ها :


باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران،سرودش باد

جامه اش شولای عریانی است

ور جز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله ی زر تارپودش باد

گو بروید یا نروید،هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونی است اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها پاییز

                           (م.امید)

 

  
نویسنده : مونا ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۳
تگ ها :


یک عمر به خدا دروغ گفتم

یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد...

می توانست اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد...

هر آنچه گفتم را باور کرد و هر بهانه ای آوردم را پذیرفت

هر چه خواستم عطا کرد وهر گاه خواندمش حاضر شد

اما من...

هرگز حرف خدا را باور نکردم

وعده هایش را شنیدم،اما نپذیرفتم

چشم هایم را بستم تا او را نبینم

و گوش هایم را نیز تا صدایش را نشنوم

من از خدا گریختم بی خبر از آنکه او با من و در من بود

می خواستم کاخ آرزوهایم را آنطور که دلم می خواست بسازم

نه آنگونه که خدا می خواست

به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد

و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت مدفون شدم

من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کمک خواستم

اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد

دانستم که نابودیم حتمی است با شرمندگی فریاد زدم:

خدایا اگر مرا نجات دهی،اگر ویرانه های زندگیم را آباد کنی

با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم

خدایا نجاتم بده،که تمام استخوانهایم زیر آوار بلا شکست

ودر آن زمان خدا تنها کسی بود که حرفهایم را باور کرد

و مرا پذیرفت،نمی دانم چگونه

اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد

ومرا از زیر آوار زندگی بیرون آورد و به من دوباره احساس آرامش بخشید

گفتم:خدای عزیزبگو چه کنم تا محبت تو را جبران کنم

خدا گفت:هیچ فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن

و بدان در همه حال در کنار توهستم

گفتم:خدایا عشقت را پذیرفتم واز این لحظه عاشقت هستم

سپس بی آنکه نظر او را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگیم ادامه دادم

اوایل کار هر آنچه را لازم داشتم از خدا در خواست می کردم

و او فوری برایم مهیا می نمود،از درون خوشحال نبودم

نمی توانستم هم عاشق خدا باشم و هم به او بی توجه

از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگیم

از خدا نظر بخواهم،زیرا سلیقه اش را نمی پسندیدم...

با خود گفتم:اگر من پشت به خدا کار کنم

و از او چیزی درخواست نکنم

بالاخره او هم مرا ترک می کند

ومن از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم

پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا اینکه وجودش را کاملا فراموش کردم

در حین کار اگر چیزی لازم داشتم

از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست می کردم

عده ای که خدا را می دیدند

با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده ی کمک ایستاده بود

نگاه می کردند و سری به نشانه ی تاسف تکان می دادند و می گذشتند

اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند

تا آنها نیز بهره ای ببرند

در پایان کار نیز همانهایی که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهر آلود بر قلب زندگیم فرو کردند

همه ی اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند

و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم

انها به سرعت از من گریختند...

همان طور که من از خدا گریختم

هم چه فریاد زدم،صدایم را نشنیدند

همان طور که من صدای خدا را نشنیدم

من از همه جا ناامید شده بودم،باز خدا را صدا زدم

قبل از آنکه بخوانمش در کنار من حاضر بود

گفتم:خدایا دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند،انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که بر خیزم

خدا گفت،تو خود انها را به زندگیت فرا خواندی

از کسانی کمک خواستی که

محتاج تر از هر کسی به کمک بودند

گفتم:مرا ببخش،من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و

سزاوار این تنبیه هستم

اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی

هر چه گویی همان کنم

دیگر تو را فراموش نخواهم کرد

و خدا تنها کسی بود که حرفها و سوگندهایم را باور کرد

نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خودم بایستم

و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا تنبیه کرد

گفتم :خدای عزیزم بگو چگونه محبت تو را جبران کنم؟

و خدا پاسخ داد:هیچ،فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن

و بدان بی آنکه مرا بخوانی در کنار تو هستم

پرسیدم چرا اصرار داری تو را باور کنم

و عشقت را بپذیرم؟

گفت:اگر مرا باور کنی و اگر عشقم را بپذیری

وجودت اکنده از عشق می شود

ان وقت به ان لذت عظیمی که در جستجوی ان هستی،می رسی

و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیاندازی

چیزی نیست که تو نیاز مند آن باشی،زیرا تو و من یکی می شویم

بدان که من عشق مطلق،نور مطلق و ارامش مطلق هستم

و بی نیاز از هر چیز،اگر عشقم را بپذیری

بی نیاز از هر چیز خواهی شد.

س

 

  
نویسنده : مونا ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢
تگ ها :


دلالت

باران

بهاران را جدی نمی گیرد

چشمان من

خیل غباران را

هر چند از جاده های شسته رفته

از این خیابانهای قیر اندود

دیگر غباری بر نخواهد خواست

هر چند با آفتاب رنگ و رو رفته

از روی این دریای سرب و دود

هرگز بخاری بر نخواهد خاست

اما

حتی سوار هر غباری نیز

در چشم من دیگر

معنای دیدار سواری نیست

این چشم ها

از من دلیل تازه می خواهند.

                        ::زنده یاد قیصر امین پور::

 

  
نویسنده : مونا ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱
تگ ها :