وخدایی که در این نزدیکی است وخدایی که در این نزدیکی است ادامه مطلب ساعت توسط نظرات () تگ ها: عناوین مطالب وبلاگ وخدایی که در این نزدیکی است » :: من: پروفایل صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو مطالب () .:. By persianblog.ir RSS FEED وخدایی که در این نزدیکی است

رستاخیز

من

تمامی مرده گان بودم

مرده ی پرنده گانی که می خوانند

و خاموشند

مرده ی زیباترین جانوران

بر خاک

و در آب

مرده ی آدمیان

از بد و خوب

من آنجا بودم

در گذشته

بی سرود

با من رازی نبود

نه تبسمی

نه حسرتی

به مهر

      مرا

         بی گاه

                در خواب دیدی

و با تو

بیدار شدم.

                                  

  
نویسنده : مونا ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٩
تگ ها :


زلیخا عشق نمی داند.

زلیخا مغرور قصه اش بود.زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید.زلیخا بر بلندای قصه اش رفت و گفت رونق این قصه همه از من است.این قصه بوی زلیخا می دهد.کجاست زنی که چون من شایسته ی عشق پیامبری باشد،تا بار دیگر قصه اش این چنین زیبا شود؟

قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت:بس است زلیخا!بس است.از قصه پایین بیا،که این قصه اگر زیباست،نه به خاطر تو،که زیبایی همه از یوسف است.زلیخا گفت:من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است.عمریست که نامم را در حلق ی عاشقان برده اند.قصه گفت:نامت را به خطا برده اند،که تو عشق نمی دانی.

تو همانی که بر عشق چنگ انداختی.تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی دریدی.تو آمدی و قصه،بوی خیانت گرفت.بوی خدعه و نیرنگ.

از قصه ام بیرون برو تا یوسف بماند و راستی.

و زلیخا از قصه بیرون رفت.

خدا گفت:زلیخا بر گرد که قصه ی جهان پر از زلیخاست و هر روز هزارها پیرهن پاره می شود از پشت.اما زلیخایی باید،تا یوسف زندان را بر او برگزیند.و قصه را و یوسف را،زیبایی همین بود.

زلیخا برگرد!

  
نویسنده : مونا ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٥
تگ ها :


و حرفهایی است برای نگفتن!

در آغاز هیچ نبود،کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

و کلمه،بی زبانی که بخواندش،و بی اندیشه ای که بداندش،چگونه می تواند بود؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،

و با نبودن،چگونه می توان بودن؟و خدا بود و با او،عدم،

و عدم گوش نداشت،

حرفهایی است برای گفتن،

که اگر گوشی بود،نمی گوییم،

و حرفهایی است برای نگفتن،

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.

حرفهایی شگفت،زیبا و اهورایی همین هایند،

و سرمایه ی ماورایی هر کسی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد،

حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،

که همچون زبانه های بیقرار اتشند،

و کلماتش،هر یک،انفجاری را به بند کشیده اند

کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...

اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،

اگر یافتند،یافته می شوند...

و...

در صمیم وجدان او،آرام می گیرند.

و اگر مخاطب خویش را نیافتند،نیستند،

و اگر او را گم کردند،روح را از درون به آتش می کشند و دمادم،حریق های دهشتناک عذاب

برمی افروزند.

و خدا،برای نگفتن حرفهای بسیار داشت

که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

هر کسی گمشده ای دارد،

و خدا گمشده ای داشت.

هر کسی دوتاست و خدا یکی بود.

هرکسی،به اندازه ای که احساسش می کنند

هست.

هر کسی را نه بدانگونه که هست،احساسش می کنند.

بدانگونه که احساسش می کنند،هست.

انسان یک لفظ است

که بر زبان آشنا می گذرد،

و بودن خویش را از زبان دوست می شنود...

هر کسی کلمه ای است:

که از عقیم ماندن می هراسد،

و در خفقان جنین،خون می خورد،

و کلمه مسیح است،

و در آغاز هیچ نبود،

کلمه بود

و آن کلمه،خدا بود.

                                 ((دکتر علی شریعتی))

  
نویسنده : مونا ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٤
تگ ها :


 

چه کند صبح که شعرش

احساس های بزرگ فردایی است که کنون

نطفه های وسواس است؟

چه کند صبح اگر فردا

همزاد سایه در سایه ی پیروزی است؟

چه کند صبح اگر دیروز

گوری است که از آن نمی روید ز هر بوته یی جز ندامت

با هسته ی تلخ تجربه ای در میوه ی سیاهش؟

                                  ((شاملو))

  
نویسنده : مونا ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٠
تگ ها :


خودکشی

بر خلاف باور عمومی که تاریکی را عامل اصلی افسردگی افراد می دانند بیشتر خودکشی ها هنگام صبح رخ می دهند.درست در لحظه ی بیدار شدن از خواب است که افسردگی خود را به شدید ترین شکل آشکار می کند:هنگام مواجه شدن با یک روز جدید.

این موضوع ما را به تفکر در یک نقل قول قدیمی عرب وا می دارد:بدترین گامها،نخستین آن هاست.هنگامی که برای تصمیم گیری مهمی آماده می شویم تمام نیروهای جهان برای جلوگیری پیش روی ما متمرکز می شوند،به این امر عادت کرده ایم.یک قانون قدیمی فیزیک هست که:غلبه بر سکون دشوار است.و چون نمی توانیم قوانین فیزیک را دگرگون کنیم انرژی مازادمان را متمرکز،و صرف برداشتن نخستین گام کنیم.از آن پس،راه خود به یاری مان خواهد آمد.                      ((پائولو کوئلیو))

  
نویسنده : مونا ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۸
تگ ها :


شبیه بوی صبح

رد پای صدایت

بر تن نرم آینه ها

بر دستان زلال پنجره ها

در خیابان درختان

پرده هاو

لابه لای تنم

نفس می کشد

حرف می زند

خانه و اتاق ها

یک طرف

لابه لای کتابهایم

پر از صدای توست

صدای تو

عجیب شبیه بوی صبح

صدای تو

عجیب شبیه طعم روشنای

آفتاب و آینه ست

همیشه دستی از میانه ی صدایت

بلند می شود مرا

تا آنسوی رویاهای گمشده ام می برد

تا پنج شنبه های خیس

تا پرپر نفس گل

تا نبض بوسه های ملتهب انگشتانم

بر سپید سنگ

و من

من

تمام من

تنها

تنها

تفتیده ی قطره ای

که از آئینه ی شکسته ام

چکه چکه

فرو می چکم!

رد پای صدایت

هنوز بر...

 

  
نویسنده : مونا ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧
تگ ها :


آواز سنگ و سار

زمین را کنار می زنم

چگونه تو را؟

از گوشه ای از خاک و آسمان

تمام مردگان را کنار می زنم

چگونه تو را؟

آنگاه که به آواز سنگسار

آرام و بی صدا

بر لای لای زمین

خفته بودی،خوابت که نبرده بود

حالا بنگر که من چگونه تو را بنگرم

چگونه تو را؟

آنگاه که به آواز سنگ

ساعت از وقت رفتنت،آمدنت را دیر می کرد

حالا که به آواز سار

فراز پیکر تو

نه آسمان،که خاک می رقصد

از لا به لای سنگ های شکسته

چگونه تو را

بنگر که من چگونه تو را بنگرم؟

                               ((شعر از:عابدی))

  
نویسنده : مونا ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢
تگ ها :


عیب ها

((گیلبر تودنوچی))تصویری عالی از رفتار ما می دهد.به گفته ی او،آدم ها مثل هندی ها روی زمین راه می روند،با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت.در سبد جلو صفات نیک مان را می گذاریم و در سبد پشتی عیب هامان را نگه می داریم.به همین دلیل،در روزهای زندگی چشمانمان را بر صفات نیک خود می دوزیم و فشار ها را در سینه مان حبس می کنیم.در همین زمان بی رحمانه در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت می کند تمامی عیوب اش را می بینیم.

این گونه است که درباره ی خود،بهتر از او داوری می کنیم.بی آنکه بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود،درباره ی ما به همین شیوه می اندیشد.

                                ((پائولوکوئلیو))

  
نویسنده : مونا ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱
تگ ها :