وخدایی که در این نزدیکی است وخدایی که در این نزدیکی است ادامه مطلب ساعت توسط نظرات () تگ ها: عناوین مطالب وبلاگ وخدایی که در این نزدیکی است » :: من: پروفایل صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو مطالب () .:. By persianblog.ir RSS FEED عشق یک مادر - وخدایی که در این نزدیکی است

عشق یک مادر

سوزنی از پیوند

و نخی از پیمان

بدهیدم که بدوزم همه ی فاصله ها را با شوق

تا دگر فاصله ای یافت نگردد به جهان.

             ررررررررررر

مادر من فقط یک چشم داشت.من از اون متنفر بودم...اون همیشه مایه ی خجالت من بود.اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.یه روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره.خیلی خجالت کشیدم.آخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه؟به روی خودم نیاوردم فقط با تنفر بهش نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم.روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو...مامان تو فقط یک چشم داره.دلم می خواست یه جوری خودم رو گم و گور کنم.کاش زمین دهن وا می کردو منو...کاش مادرم یه جوری گم و گور می شد.روز بعد بهش گفتم اگه واقعا می خوای منو خوشحال کنی چرا نمیمیری؟اون هیچ جوابی نداد...حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زده بودم فکر نکردم چون خیلی ناراحت بودم.احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.دلم می خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم.سخت درس خوندم و موفق شدم برای تحصیل به سنگاپور برم.اونجا ازدواج کردم،واسه خودم خونه خریدم،زن و بچه و زندگی...از زندگی و بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم.تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من.اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو.وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون می خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودشو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر.سرش داد زدم:چطور جرات کردی بیای به خونه ی من و بچه ها رو بترسونی؟گم شو از اینجا!همین حالا.اون به آرامی جواب داد:خیلی معذرت می خوام و بعد فورا رفت.

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه ی من در سنگاپور برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه.ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم.بعد از مراسم رفتم به اون کلبه ی قدیمی خودمان؛البته فقط از روی کنجکاوی.همسایه ها گفتن که اون مرده.ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم.اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن.توی نامه نوشته بود:ای عزیزترین پسر من،من همیشه به فکر تو بوده ام،منو ببخش که به خونه ات در سنگاپور اومدم و بچه هاتو ترسوندم.خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا.ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم.وقتی داشتی بزرگ می شدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم متاسفم.آخه میدونی...وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی.به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری با یک چشم بزرگ می شی.بنابراین چشم خودم رو دادم به تو.برای من افتخار بود که پسرم می تونست با اون چشم به جای من دنیایجدید رو به طور کامل ببینه.

                 با همه ی عشق و علاقه ی من به تو. 

  
نویسنده : مونا ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٢
تگ ها :