وخدایی که در این نزدیکی است وخدایی که در این نزدیکی است ادامه مطلب ساعت توسط نظرات () تگ ها: عناوین مطالب وبلاگ وخدایی که در این نزدیکی است » :: من: پروفایل صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو مطالب () .:. By persianblog.ir RSS FEED زلیخا عشق نمی داند. - وخدایی که در این نزدیکی است

زلیخا عشق نمی داند.

زلیخا مغرور قصه اش بود.زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید.زلیخا بر بلندای قصه اش رفت و گفت رونق این قصه همه از من است.این قصه بوی زلیخا می دهد.کجاست زنی که چون من شایسته ی عشق پیامبری باشد،تا بار دیگر قصه اش این چنین زیبا شود؟

قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت:بس است زلیخا!بس است.از قصه پایین بیا،که این قصه اگر زیباست،نه به خاطر تو،که زیبایی همه از یوسف است.زلیخا گفت:من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است.عمریست که نامم را در حلق ی عاشقان برده اند.قصه گفت:نامت را به خطا برده اند،که تو عشق نمی دانی.

تو همانی که بر عشق چنگ انداختی.تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی دریدی.تو آمدی و قصه،بوی خیانت گرفت.بوی خدعه و نیرنگ.

از قصه ام بیرون برو تا یوسف بماند و راستی.

و زلیخا از قصه بیرون رفت.

خدا گفت:زلیخا بر گرد که قصه ی جهان پر از زلیخاست و هر روز هزارها پیرهن پاره می شود از پشت.اما زلیخایی باید،تا یوسف زندان را بر او برگزیند.و قصه را و یوسف را،زیبایی همین بود.

زلیخا برگرد!

  
نویسنده : مونا ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٥
تگ ها :