تو

تو نیستی و من آخرین مویرگ های امیدرا

در خود تماشا می کنم

که هر شب از نبودنت

یکی یکی محو می شوند... 

/ 1 نظر / 11 بازدید
انسانم آرزوست

دلم برای انسان تنگ شده فقط روز خلقت لحظه ای با خدا دیدمش همین وبس.... گاه دلهامون بی جهت تنگ می شود ،گاه بی جهت غمناک می شویم غافل ازاینکه این رود پیوسته جاری است وهمیشه بارش خس وخاشاک نیست ،من شاخه رزی را دیدم که درمیان امواج لبخند مهربانانه ای بهمراه داشت.گل رز باش ودر میان امواج سهمگین لبخند بزن تا دشت راهی نیست آنجا صحنه مرگ امواج است....